تبليغاتX
خور مالا
توجه:استفاده از مطالب این وبلاگ باید با اجازه مدیر وبلاگ باشد.

چند سال قبل  بود آن وقتها که فکر می کردم قرار است فیلم ساز شوم روزی به اتفاق دوست فیلمسازم حامد به خانه یکی از استادان سینمای مستند رفتیم.استادی که سینما خوانده و ده ها سال است که در این سینما فیلم می سازد تدوین میکند و تدریس می کند .

فکر می کردم مثل سینما گران سینمای داستانی حتما خانه اش آن بالا بالا هاست و اگر سونا و جک حوضی ندارد لاقال خانه ای امروزی و نیمه لوکس داشته باشد.

حامد ماشینی را در بست کرد و آدرس داد هر چه پیش تر می رفتیم انگار فضا ها دلگیر تر و محقر تر و ترافیک شدید تر میشد و سیم های بی قواره و بی نظم اتوبوس های برقی آسمان تیره و پر دود زمستان را دلگیر تر می ساخت. به خانه استاد که رسیدیم تنها بود. از دیدن حامد که دوره ای شاگردش بود بسیار خوشحال شد و بوسیدش و من را هم به عنوان دوست حامد و کسی که به عنوان فیلمساز معرفی شده بسیار تحویل گرفت.

من که چندین سال قبل در جشنواره ای با چند تن از فیلمسازان و بازیگران سینمای داستانی مان از نزدیک برخورد داشتم از این افتادگی استاد بسیار شگفت زده شدم. استاد خود چای دم کرد و میوه آورد و با هم به تما شای فیلم حامد و من نشستیم.

ایراد های فیلمها را که در لفافه ای که زهرش گرفته شود می گفت و من به دور و بر خانه نگاه کردم خانه ای کوچک با متعلقاتی قدیمی که در عین ارزانی بویی از اصالت به همراه داشت.

به موها و سبیل سفیدش و به سیگار کوتاه و ارزانش نگاه می کردم .آن وقتها هنوز سیگار می کشیدم و به بهانه سیگار از خانه آمدم بیرون و در کوچه قدم می زدم و با خود می اندیشیدم هنرمندی مانند استاد با 50 سال سابقه به انجا رسیده من به کجا خواهم رسید. در این فکر ها بودم که مردی با چشمانی چپ نگاهم می کرد نفهمیدم چون بد نگاهم میکرد چشمانش به نظر چپ می آمد یا چون چشمانش چپ بود این فکر را کردم.در این فکرها بودم که گفت:

-با کی کار داری؟

-بله؟

-با کی کار داری که تو این کوچه می گردی؟

-شما ژاندارمی یا مامور راه وترابری؟

-درست صحبت کن

نمی دانم چرا آن آدم آنقدر به نظرم منفور آمد وگر نه به این گونه طلبکار حرف زدن پایتخت نشینان عادت داشتم و سخت نمی گرفتم

-این شکل درستش بود اگه ادامه بدی نادرستش رو هم میشنوی

مرد لوچ رفت داخل خانه . خانه استاد و با استاد و دوستم آمد بیرون

-بله بله همین ایشون خیلی با من بد صحبت کردند

استاد گفت: ایشون ؟فکر نکنم .ایشون از دوستان هنرمند من هستند. شاید اشتباه می کند.

-پسرم ایشون صاحب خونه ما هستند!

به خاطر موقعیت استاد از او بطور ضمنی عذرخواهی کردم .اما تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم استاد حتی از خود خانه هم ندارد و آن مرد لوچ که قطعا می دانسته من باید از شاگردان و آشنایان استاد باشم اینگونه حرمت من که نه حرمت استاد را شکسته که بله من صاحب خانه کسی هستم که شما شاگرد اویید .

با کمی شرمساری از استاد خداحافظی کردیم و سر دوراهی از حامد جدا شدم من به طرف فرودگاه و عسلویه و او به سوی جشنواره فیلم.

نوشته شده توسط سعید در ساعت 9:16 | لینک  | 

این روزها دوباره بر سر مرد هنرمند جنجالی به پا شده که نگو.این روزها هر کس از راه می رسد لگدی نثار پهلویش می کند. این روزها دوباره تعبیر می شود آن روحیه سنتی ما که یا صفریم یا صد.

مرد هنرمند کارش را که شروع کرد کلی مخالف و معاند داشت.از مذهبی دوآتشه و وزیر و وکیل مجلس گرفته تا همکارهای سنتی بر او تاختند که طنز فلان است و بسان.که این هنر نیست و دلقک بازیست.که برنامه هایت بد آموزی دارد.که پشت خنده و شوخی باید مفهومی نهفته باشد که فرم تنها در فرهنگ غنی! ما ارزشی ندارد.

مرد هنرمند انتقادها را پذیرفت .مرد هنرمند به سراغ نویسندگان و طنزپردازان دیگر رفت مرد هنر مند فرم بدیعش را با تفکر و طنز اجتماعی و سیاسی پیوند زد.

دیری نپایید که دوباره شمشیرها از پر شال بیرون آمد.آهای دلقک! تو را چه به نقد ما؟ تو را چه به انتقاد از وکیل و وزیر و شهردار ؟ گفتیم انتقاد کن نگفتیم که از خودمان! گفتیم هر کس را که ما نمی پسندیم به نقدگاه ببر.

مرد هنر مند اما تسلیم نشد . انگار که تازه ره را یافته بود انگار از سرچشمه معرفت جرعه ای نوشیده بود. سربالهایش نا تمام ماند و عرصه را کم کم وا نهاد به بی مایگانی که حاضر به انجام اوامر بودند.

دوباره برخواست .کاری جدید ساخت با یارانی پر مایه تر با هزینه ای کلان تر اما نمی دانست که از وقتی گندم معرفت را چشیده از بهشت رانده شده .دست به دامان مردم شد همان کسانی که حامی و دوست دار همیشگی اش بودند. مردم به یاری اش شتافتند و از این آزمون نیز سر بلند بیرون آمد.

اما ...

اما مرد هنرمند شهر ما که خود در تاریخ خلق می کرد انگار که تاریخ را فقط خوانده بود و گمان نمی کرد تاریخ برای خودش هم تکرار شود.انگار فراموش کرده بود دیگرانی را که در اوج به زمین کوفته شدند. انگار که سرنوشت گذشتگان درس عبرتی برایش نشده بود و شد آنچه نمی باست می شد.

نوشته شده توسط سعید در ساعت 16:55 | لینک  | 

It's a lonely man
Who wanders all around
It's a lonely man
Who roams from town to town
Searchin', always searchin'
For something he can't find
Hopin', always hopin'

That some day fate will be kind
It's a lonely man
Who travels all alone
When he has no one
That he can call his own
Always so unhappy
Taking shelter where he can
Here I am
Come meet a lonely, lonely man
Always so unhappy
Taking shelter where he can
Here I am
Come meet a lonely, lonely man
Here I am
Come meet a lonely, lonely man

نوشته شده توسط سعید در ساعت 18:1 | لینک 

.I fell in LOVE ;I think

نوشته شده توسط سعید در ساعت 18:5 | لینک  | 

 

 

دوستت خواهد داشت

این تن زندانی

ز کسی باکش نیست

ز حقیقت که دگر

آسمان مهتابش

چون گل طاقچه ام مصنوعیست

روزهای شادم

لحظه های نابم

چون غمم تکراریست

 

همدم چشمانم نقشهای قالی

که پس هر تارش

قصه دخترکیست

که به امید رسیدن به بهار

می زند تار به پود هستی

غافل از آنکه به روی این فرش

که به نقش آورده

عرش هستی برآن

یک زن فاحشه شاید روزی

بی تفاوت به نگاهی پردرد

اندر آغوش گرازی گردد

 

روزگاری میشد

که ز شور عشقی

قصه ها ساخت و

لبریز اقاقی ها شد

میشد از ساقه یک پیچک مست

خانه ای ساخت فراخ

که در آن پنجره ها

رو به فردا بازند

روزگاری میشد

روزگاری می شد

تهران-پاییز ۱۳۸۲

نوشته شده توسط سعید در ساعت 10:11 | لینک  | 

  

 مدتها قبل بود که یه فال صوتی از سخنرانی احمد شاملو شنیدم که می گفت باید در همه چیز شک کرد. به خصوص در مورد صحت و سقم تاریخ

شاملو شاهنامه رو رد می کرد و می گفت این کتاب جعل تاریخه و فردوسی برای خوش خدمتی به شاهان تاریخ رو عوض کرده اعتقاد داشت که کاوه و آرش مزدوران شاهان فئودال بودند و ضحاک که از اون به عنوان مار به دوش نقل میشه در واقع از رنجبران و زحمتکشان و از توده مردم بوده که بر علیه حاکمیت فئودال مبارزه می کردند و از اونجایی که فردوسی نمی تونسته هیچ تهمتی بهش ببنده اون رو مار به دوش تصویر کرده

درباره نظر شاملو به حافظ هم خیلی ها می دونند که شاملو حافظ رو قبول نداشته هرچند ابیات دیوان حافظ رو به ترتیب مورد نظر خودش مرتب کرده و اعتقاد داره که دیوان حافظی که در بازار هست نامرتبه و به همین دلیل مبهمه

·         چند روز قبل فیلم مستندی دیدم که بر اساس دیدگاه های آقای ناصر پور پیرار ساخته شده بود .ناصر پور پیرار هم مثل شاملو در پیش از انقلاب عضو حزب توده بوده و مثل شاملو شاهنامه فردوسی و دیوان حافظ رو قبول نداره اما پا رو فرا تر گذاشته و کلا منکر بخش اعظمی از تاریخ ایران شده.

پور پیرار در این مستند که بر اساس کتابهاش ساخته شده در تخت جمشید ، پاسارگاد و نقش رستم به دنبال نمونه های متناقضی با نوشته های تاریخی می گرده. اون ادعا می کنه که تخت جمشید هیچ وقت کامل نشده و مقبره کوروش که معماری یونانی داره در واقع یه معبد یونانیه نه مقبره و پاسارگاد هم جعلیه و ستونهاش رو از تخت جمشید به اونجا منتقل کردند تا برای ما تاریخ بسازند.

کوروش رو پادشاه ایران نمی دونه بلکه مامور یهودی ها می دونه و معتقده که یهودی ها اون رو برای گرفتن اموالشون از بابلی ها به جنگ می فرستند که هرچند پیروز میشه اما در جنگ کشته میشه.

کتیبه های نوشته شده در این اماکن رو جعلی و تهیه شده توسط یهودیان باستان شناس می دونه.

فیلم با پوزخندهایی تحقیر آمیز به کسانی که از هخامنشیان و تاریخ ایران به نیکی یاد می کنند  ادامه پیدا میکنه و روی تصاویر  جشن های 2500 ساله ترانه ای از مایکل جکسون گذاشته و تصاویر رو برعکس نشون میده

پورپیرار حمله اسکندر، چنگیز مغول و اعراب به ایران رو افسانه می خونه و به اعتقاد اون در دوران خشایار شاه یهودیها در ایران نسل کشی عظیمی انجام میدهند و ایران خالی از سکنه میشه و اعراب در واقع به کشوری بدون حکومت و ملت حمله می کنند و هیچ قتل و عام و غارتی درکار نبوده و البته اصلا به این نباید شما اصلا نباید فکر کنید چطور ممکنه کشوری که رودخانه و دریا و جلگه داره و هزاره ها پر از جمعیت و حکومت بوده ممکنه کلا خالی از سکنه بشه

 

و در پایان هم پورپیرار کمونیست بیانه ای ای صادر میکنه که قرآن کتاب دینی ماست و ما فقط باید حول اون بگردیم و وطن پرستی و افتخار به گذشته در واقع نوعی خرافه پرسته

 

وقتی فیلم رو می دیدم یاد کتاب نبرد من هیتلر افتادم هیلتر توی اون کتاب میگه کارل مارکس که بنیان گذار مارکسیسم بوده خودش یک یهودی بوده و چون یهودی ها وطنی نداشتند قصدشون از ایجاد این مکتب اینه که عشق به مارکسیسم رو جایگزین  عشق به وطن کنند و به این وسیله توی کشورهای دیگه خارجی به حساب نیان و بتونند تمام امتیازات و مشاغل کشورهای دیگه رو تصاحب کنند در عین حال که خودشون به شدت بروی یهودی بودنشون متعصب اند به عنوان مثال اکثر فاحشه خانه های المان متعلق به یهودی هاست اما هیچ کدام از فاحشه ها یهودی نیستند.

هیتلر در نقطه مقابل این دیدگاه ایستاد و حس ناسیونالیستی ملت آلمان رو دوباره زنده کرد هرچند در انتها شکست خورد و ضرر های بیشتری به ملت آلمان وارد کرد.

اما این رو می خوام بگم شیوه ای که مارکسیست ها و کمونیست ها پیش گرفتند در وحله اول این بود که تعصب بروی وطن و تاریخ و گذشته  رو از بین ببرند و تاریخ کشورها رو از شروع کمونیسم آغاز کنند و بعد که تونستند افکارشون رو به دیگر کشورها تحمیل کنند و استعمارشون کنند.

پورپیرار هم کمونیسته و البته از ته لهجه اش هم میشه متوجه شد که ریشه ترک داره .و با دیدن فیلم بعدی که طوفان نوح نام داره و در اون به دنبال ساختن تاریخ برای کشور ترکیه می گرده میشه به نیتش پی برد.

در این فیلم ابتدا برای اثبات وجود کشتی نوح به قرآن استناد می کنه که در قرآن این ماجرا نقل شده و ما هم مسلمانیم و به قرآن اعتقاد داریم بعد ثابت می کنه که کشتی نوح در ترکیه بوده و به این ترتیب سعی میکنه به ما بقبولونه که علت اینکه ترکیه تاریخ چندانی نداره اینه که اینجا طوفان نوح اومده و همه رو ازبین برده به همین خاطر هیچ اثر تاریخی ای در ترکیه وجود نداره حتی دریاچه ارومیه هم از سرریز آب طوفان نوح بوجود اومده و جالبه آدمی که به همه چیز تاریخ ما شک میکنه  کوچکترین شکی درمورد کشتی نوح و باقی قضایا نمی کنه.

نا گفته پیداست مردمی که از کشتی نوح جان به در بردند مردمی برگزیده بودند چون آدم بدها در طوفان از بین رفتند پس قوم برگزیده خدا مردم فعلی ترکیه هستند.

این اولین بار نیست که کسی این چنین وطنش رو می فروشه تاریخ ما پره از آدمهای وطن فروشی که به خاطر تعصبات کور و یا منافع مادی ضربه ای به این کشور زدند اما چیزی که زجر آوره اینه که عده ای از هموطن های متدین ما به سادگی فریب آدمهای شیادی مثل پورپیررار رو می خورند و با ذوق زدگی احساس می کنند به حقیقت و معرفتی دست پیدا کردند که دیگران ازش محرومند وتوی وبلاگهاشون از کشف توطئه تاریخی یهود برای تاریخ سازی برای ما می نویسند اما از خودشون نمی پرسند چطور یک کمونیست نگران اسلام و تفرقه بین امت اسلامه

نوشته شده توسط سعید در ساعت 18:3 | لینک  | 

توی کتابفروشی های انقلاب پرسه می زدم . توی هر کتابفروشی و کنار خیابون کلی کتاب بود که حسرت خوندنشون رو داشتم رفتم تو یکی از مغازه ها که نزدیک میدون انقلاب بود و کتابها رو روی میزهایی در وسط مغازه چیده بود .داشتم دو دو تا چهارتا می کردم که کدوم کتاب رو بخرم که دیدم خانوم جوانی اومد داخل

-ببخشید آقا کتاب محاکمه کافکا رو دارید؟

-بله همون اوله ..بله بله همون

-مسخ رو هم دارید؟

-کلا کتابهای کافکا رو بغل هم گذاشتیم

توجهم بهش جلب شد  اون وقتها خب ما هم مثل بقیه عشق کافکا و هدایت بودیم با خودم گفتم یعنی دختر به این شیک و پیکی کافکا بازه؟

-اه؟ همین کتاب کوچیکه؟من فکر می کردم بزرگتر باشه.

-بله همینه

-نه این رو نمی خوام.دو تا کتاب از شریعتی هم بهم بدید .

به به! کافکا-شریعتی با هم چه زوج جالبی میشن!

-کتاب مهم دیگه چی دارید؟

فروشنده خب بهتر از ما مشتری هاش رو میشناسه گفت :

-کتاب قطور می خواید دیگه؟

-کتاب مهم !

-کلیدر رو ببرید . هم مهمه هم جلدش حیلی خوشگله! فقط یه کمی گرونه

پی نوشت : همه ما بصورت نا خود آگاه توی اون چرخ گوشتی می افتیم که توی کلیپ  THE WALLپینک فلوید نشون میده بعضی ها اینقدر رو و سطحی، بعضی ها ناخودآگاه و مخفی

 

نوشته شده توسط سعید در ساعت 9:15 | لینک  | 

چند ماه از اولین روزی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم میگذره . توی این مدت دوستان وبلاگی خوبی پیدا کردم بچه های وبلاگ نویس بچه های پاک باخته ای هستند بچه هایی که با دل نوشته هاشون ما رو با تجربیات و غم ها و شادی هاشون شریک می کنند اون هم توی دوره و زمونه ای که هیچ کس کار مجانی انجام نمیده .بچه هایی که هر کدوم در گوشه ای از ایران و جهان زندگی می کنند و با اینکه هیچ وقت همدیگرو ندیدیم و شاید هیچ وقت هم نبینیم اما ارتباطی عاطفی از لابلای نوشته هامون شکل میگیره .

وبلاگ هایی هستند که از اولین روزهای تولد یا از اواسط حیاطشون باهاشون همراه شدم و همراه با رشد و پیشرفت نویسنده ، نوشته ها رو تعقیب کردم ، با غم و شادی هاش شریک شدم ،با دیدگاه ها و سر خوردگی هاش همراه شدم و اون وبلاگ و نویسنده اش شده جزئی از زندگیم

 و بعد یک دفعه به اون آدرس مراجعه می کنم و می بینم اون دوست تمام مطالب یا کل وبلاگش رو حذف کرده

این نهایت بی احترامی به مخاطبه یعنی کسی که شما رو می خونه دوستتون داره براتون وقت گذاشته لینکتون کرده یک دفعه مواجه میشه با اینکه طرف مقابل حتی بدون خدا حافظی گذاشته و رفته . دلیلش هر چی که باشه ترس یا خودنمایی مهم نیست مهم اینه که من مخاطب احساس می کنم رکب خوردم .
توی لینکدونیه من وبلاگی هست به اسم " آکاشا " نویسنده این وبلاگ که نمی خواسته دیگه توی این وبلاگ مطلب بنویسه در پست آخر از همه مخاطب هاش خداحافظی کرده و خیلی مودبانه گفته که دیگه مطلبی نمی نویسه.

اتفاقا من از همین پست آخر با وبلاگش آشنا شدم اما به احترام این حرکتش لینکش کردم . شاید بعد ها وبلاگش رو حذف کنه اما رسم دوستی رو به جا آورده و به همه زمان داده تا باور کنند که دیگه بر نمی گرده .

در حال حاظر توی لینکدونی من  سه آدرس هست که اگه روش کلیک کنید به پوچی می رسید امیدوارم تعداد این آدرس های پوچ بیشتر نشه من لینکشون رو بر نمی دارم به امید روزی که دوباره برگردند .

نوشته شده توسط سعید در ساعت 15:43 | لینک  | 

از وقتی که یادم میاد همیشه من رو با کس دیگه ای اشتباه می گرفتند. ربطی نداشت که تو چه سنی باشم یا چه شهری .  تو شهر خودم که بارها می شد می دیدم یه دختری زل زده بهم نگاه میکنه . بعد که باهاش صحبت می کردم می گفت من رو قبلا دیده در یه جایی که من هیچ وقت نبودم.

چند بار توی تهران هم پیش اومد کسی(دختر یا پسر) بدون مقدمه میومد طرفم و سر حرف رو باز می کرد و می گفت من رو می شناسند منم حسابی می زدم تو پرشون و می زاشتم به حساب اینکه فهمیدند تهرانی نیستم دارند اوسکولم می کنند .

تا اینکه دانشگاه مشهد قبول شدم . چند روزی بیشتر نبود که به مشهد رفته بودم که دیدم یکی تو خیابون می دوه دنبال من اومد بغلم کرد و گفت : سلام یره! نامرد اومدی مشهد جای ما نیومدی؟

گفتم: بی خیال داداش

گفت: چی چی ره بی خیال؟ بی معرفت نکنه نشناختی؟

با خودم فکر کردم خب یه بارم بگم آره خودمم ببینم چی میشه .

منم گفتم آه آره ببخشید نشناختم می گم قیافت چقدر آشناست .

خستتون نکنم کار به اونجا رسید که من رو به نهار دعوت کرد . گفتم نه این بنده خدا یه مشکلی داره یا همجنسبازه یا آدم شیادیه

گفتم داداش من خودم زغال فروشم ما رو سیاه نکن

گفت به روح پدرم، به همین امام رضا، دروغم چیه؟ و بعد برام تعریف کرد از اینکه من باعث شدم اعتیادش رو ترک کنه و برگرده سر کارش. که حالا خودش یه آتلیه عکاسی داره و وضعش خوبه. که مادرش سر نماز همیشه دعام می کنه و ....

گفت بهم یه شماره از خودت بده با خانواده ام میام ببینمت .حتی اگه راست بگی و خودش نباشی هم عیبی نداره فقط می خوام خانواده ام ببینند که دو نفر چقدر می تونند شبیه هم باشند.

گفتم من شماره ای ندارم .گفت لااقل بریم یه عکس با هم بندازیم ببرم نشون بدم . گفتم لابد عکس ۴*۲ دونفره آره؟

صورتم رو بوسید و رفت . چند بار دیگه هم این اتفاق برام تکرار شد . آدمهایی که نمی شناختم میومدند و در حقم لطف می کردند. دختر هایی که نمی شناختم ابراز عشق می کردند یا آرایشگری که از تعجب شاخ در آورده بود و قسم می خورد که دو هفته قبل موهام رو برای خدمت سربازی ماشین کرده بوده . اوایل می گذاشتم به حساب اینکه لابد خیلی خوش تیپ ام یا ته چهره ام شبیه یه هنر پیشه است که برای مردم محبوبه و با دیدن من نا خود آگاه یاد اون میافتند .

دیگه عادت کرده بودم به این قضیه به اینکه هر جای ایران که برم یکی که خیلی شبیه من بوده اصلا خود من بوده که قبل از من اونجا بوده تهران، مشهد، کیش - توی کیش مهماندار هتل قسم می خورد من هفته قبل اونجا مهمون بودم -

اما چند ساله که دیگه خبری از همزادم نیست . دیگه کسی من رو باهاش اشتباه نمی گیره دیگه جاهایی که میرم کسی خبری ازش بهم نمیده .

دلم براش تنگ شده برای اینکه هیچ وقت نتونستم ببینمش. برای اینکه همیشه دیر رسیدم. برای همه مهربونی هاش که همه آدمهایی رو که قبل از من دیده بود، ازش با احترام حرف می زدند .

 

نوشته شده توسط سعید در ساعت 9:22 | لینک  | 

نوشته سعید شکرانی

قرار است امروز آقا تشریف بیاورند. بعد از سه هفته انگار نه انگار که اینجا خانواده ای دارد زنی دارد بچه ای دارد. قرار است از آن زن هرزه دل بکند و تشریف بیاورد خانه.این را هاجر با خود می گوید .از صبح که بیدار شده اضطراب دارد .دلیلش را می داند و هم نمی داند.از او نفرت دارد از مردی که با همه چیزش ساخته بود از مادر پیرش نگهداری کرده بود .در مزرعه اش حمالی کرده بود .با فقر و نداری اش ساخته بود و اما او همین که دستش به دهانش رسید رفت و بر سرش هوو آورد.در همان ماموریت آخر که هاجر محبوبه را حامله بود بیوه زن جوانی را عقد کرده بود و با او برگشته بود خانه .بعد از چند روز هم برایش خانه ای در شهر اجاره کرده بود و رفته بود پی زندگی جدیدش و فقط آخر هفته ها می آمد خانه و سری به آنها می زد.اما هر چه باشد مردش است پدر بچه هایش همین که اسم مرد رویش باشد امنیتی برایش به همراه می آورد.

باید برای نهار غذای خوبی بپزد می گوید دست پخت زنک افتضاح است این را خود شوهرش می گوید. وقت غذا خوردن به به، به به ای می کند. می گوید درد و بلای تو بخورد بر سر آن زنک با آن غذا پختنش

هاجر کیف می کند از این حرف. شاید این بار کمی بیشتر در خانه بماند بیشتر از یک روز .شاید بتواند کمی از او پول بگیرد برای خرج بچه ها.

نمازش را می خواند سر نماز از خدا می خواهد مردش را آدم کند عقل به سر و محبت به دل اش بیاندازد لانه مرغ ها را باز می کند خروسی را به چنگ می آورد . پسر کوچکتر شیرزاد را از خواب بیدار میکند و از او می خواهد خروس را ذبح کند.شیرزاد غلتی در جایش می زند.

-باز برای اون پدر سگ می خوای خروس بکشی؟
-به پدرت فحش نده برای اون که نیست برای شمام هست

-به فرهاد بگو

-فرهاد نمی تونه

-چرا نمی تونه چلاقه؟

-فرهاد مسلمانه؟ اگه گناه نبود خودم سرش رو می بریدم  .

شیرزاد دست و رویش را می شویید در دهان خروس آب می ریزد و با نام خدا ذبحش می کند پیکر بی جان خروس در مقابل دیدگان آنها بالا و پایین می پرد.چشمان شیرزاد وق می زند بیرون. از وقتی آمده مرخصی اینطور شده پسر خاله اش مهران جلوی چشمانش جان داده . ترکش خمپاره سرش را با خود برده .

داشتند داخل سنگر با هم حرف می زدند که صدای مهران در میان سر وصدای گلوله و خمپاره گم می شود سر که بر می گرداند پیکر بی سر مهران را در حال جان دادن می بیند

از وقتی که از مرخصی برگشته هر روز با فرهاد دعوا می کند.انگار می خواهد انتقام مهران را از او بگیرد.

سیبیلش  را مسخره می کند و به او می گوید مزدور روسها فرهاد هم ریش کم پشت او را مسخره می کند و کپک صدایش می کند

فرهاد پسر بزرگ است تازه ۱۹ سالش شده از خدمت سربازی معافی گرفته به خاطر چشمش که خیلی ضعیف است .دانشگاه تربیت معلم قبول شده بود اما در گزینش رد شده است.

گفته بودند اسم چند نفر از هم فکرانت را باید بگویی تا گزینش ات کنیم اما او همه چیز را انکار کرده بود گفته بودند ما این اسامی را داریم فقط با انگشت ۲ نفر را به ما نشان بده بعد برو دانشگاه .او نشان نداده بود اما آنها نشان داده بودند حالا فرهاد با موتور سیکلت اوراق پدرش مسافر کشی می کند.راه به راه سیگار تیر می کشد و با آن عینک ذره بینی اش کتاب های مارکس   را می خواند.چند وقت پیش هاجر چند تا اعلامیه در اتاقش پیدا کرده بود گفته بود اینها چیست؟
گفته بود جزوه است مال یکی از دوستانم

هاجر گفته بود فکر نکن من سواد ندارم چیزی را نمی فهمم شما را با بدبختی به اینجا نرساندم که بروید و خودتان را به کشتن بدهید .بعد هم همه اعلامیه ها را جمع کرده بود و در پشت خانه آتش زده بود.بعد از برادر شوهرش خواسته بود که بیاید و کتابها  را ببیند.برادر شوهرش گفته بود همه کتابها کمونیستی است  و اگر گیر بیافتد حسابش با کرام الکاتبین است.

هاجر کتابها را گذاشته بود داخل یه کیسه نایلونی و برده بود داخل باغ پشت خانه دفن کرده بود. ترسیده بود آتش بزند همسایه ها شک کنند. آخر یکی از همسایه هایش شده بود انقلابی. قبل از انقلاب مطرب عروسی ها بود .   مقیم همیشگی قمار خانه ها بود عرق خور بود حالا شده بود حزب اللهی

زن بیچاره اش هر شب از دستش کتک می خورد چه آن وقتها که قمارباز بود و طاغوتی چه حالا که شده بود حزب اللهی و نمازخوان .می گویند خیلی ها را لو داده قبل از انقلاب، انقلابی ها را لو می داده بعد از انقلاب، ضد انقلابی ها را

شیرزاد می رود نماز بخواند این روزها نمازش خیلی طول می کشد سر نماز زار زار گریه می کند. این روزها باز هم اعزام است .هاجر مواظب است که باز فرار نکند برود جبهه. دفعه قبل درها را قفل کرده بود اما از پنجره فرار کرده بود با مهران رفته بود . فقط یک یادداشت گذاشته بود مامان من با مهران رفتم جبهه حلالمون کن و تا نامه اش از جبهه بیاید هر روز کار هاجر شده بود گریه و دعا که خدا پسرش را سالم به او برگرداند.

نامه را همیشه دختر کوچکشان محبوبه می خواند تازه رفته بود کلاس پنجم و نامه را با صدای بچه گانه انگار که دارد انشا می خواند با صدای بلند می خواند.

به نام خدای شهدا

سلام مادر

و هاجر می زد زیر گریه

اگر از احوالات ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما که آن هم انشالله به زودی زود به سر آید حال مان خوب است با مهران هستیم اینجا ها خبری نیست نگران نباش ما پشت جبهه هستیم بیسیم و رادیو تعمیر می کنیم .

زود می برمی گردیم . سر نماز دعا کن خدا کربلا را از دست صدام یزید کافر  آزاد کند و همه با هم برویم زیارت اباعبدالله

سگ زرد برادر شغال است

این را روی کاغذ های نامه چاپ کرده بودند و زیرش عکس یک سگ زرد و شغال را نقاشی کرده بودند .و محبوبه هیچ وقت معنی اش را نمی فهمید.

ساعت کمی از ۱۲ گذشته است  آقای همسر سر و کله اش پیدا می شود . دستانش خالی است و هیچ چیز نخریده  انگار نه انگار که هفته قبل همه کوپن ها را از هاجر گرفته بود با قول اینکه هفته بعد با دست پر می آید اما چه می تواند بگوید چه جای گله و شکایت شاید با محبت و بخشش بتواند او را پایبند خانه کند.

"چکی" سگ خانه انگار از او نفرت دارد همان سگ با وفا که هم برای هاجر بچه داری می کرده و هم به حساب مرغ دزدها می رسد .

آقای همسر را که می بیند یک سره پارس می کند انگار که هوویش را دیده باشد و آقای همسر لگدی نثار سگ می کند.

بچه ها با دیدن پدر هر یک به سوراخی می خزند انگار که غریبه ای وارد خانه شده باشد همه معذب اند. سلام علیک سردی می کنند و می روند .سر نهار هم آقای همسر چندتا سوال از درس و کتاب محبوبه می کند و کلی نصیحت به فرهاد که آدم شود و سرش پی زندگی اش باشد .

آقای همسر باز هم همان روش تکراری را پیش گرفته است . پس از نصیحت محبوبه و فرهاد نوبت شیرزاد می رسد . شیرزاد هیچ وقت با او  سر سفره نمی نشیند .هاجر با نگاهش بچه ها را به سکوت دعوت می کند.آقای همسر می گوید :پس شیرزاد کجاست؟

هاجر مثل برق گرفته ها از جایش می پرد و می رود دنبال شیرزاد بگردد آقای همسر نهارش را تمام می کند .به فرهاد می گوید به مادرت بگو من کار داشتم باید بر می گشتم شهر.  هفته بعد برایتان قند و روغن می آورم این هفته پول نداشتم و تا هاجر با چشمان اشکبار و نگران برگردد آقای همسر در راه شهر است .

 پایان

نوشته شده توسط سعید در ساعت 7:28 | لینک  |